یادی از بودها- قسمت دوم

نویسنده: علی‌اکبر رفوگران

زندگی در تهران

      عزیزِ مهربانی که از پشتِ منی، ولی من هرگز تو را نخواهم دید نمی‌دانم وقتی پا به این خشخاش روی دریای وجود می‌گذاری جهانت چگونه است. دنیای من که دنیای دیوانه‌یی است. اینجا مردم با دست خویش سموم عجیب و غریبی می‌سازند و به حلقوم خود می‌ریزند. هوای این جهان، آبش، غذایش و اخلاقیات مردمش مسموم است. وسیله‌ی انهدام کامل این دنیا به دست همین مردم ساخته و آماده است تا دیوانه‌یی پیدا شود و دکمه‌یی را بفشارد و کره‌ی خاکی را ابری از دود کند و در فضای لایتناهی پخش نماید. خدا نکند اینچنین شود که نامه‌ی من به دست تو نخواهد رسید!!! من تا چندی قبل در شهر تهران زندگی می‌کردم. مادر بزرگت که عیال من باشد ناراحتی تنفسی آسم دارد. گفتند باید از شهر پر دود تهران، برود بیرون. فعلاً در منطقه‌یی خارج از شهر به نام لواسان زندگی می‌کنیم. نمی‌دانم در زمان تو شهر تهران چگونه خواهد بود. فعلاً که شهری است به تمام معنی وحشی. مردم این شهر در رانندگی، در کسب، در طبابت، در تجارت، در سیاست و در همه‌ی امور حتی در درس خواندن (به هر قیمتی) می‌خواهند از هم سبقت بگیرند… می‌دانی پیشی گرفتن از دیگری باعث رشد جامعه است ولی نه به هر قیمتی. اگر سبقت با موازین قانونی و اخلاقی باشد مدینه فاضله به‌وجود می‌آورد ولی افسوس…

بگذریم از این مقوله که برایت کسالت‌آور می‌شود. امیدوارم در زمان تو بشر از عقل خدادادی برای زیستِ بهتر و دنیای زیباتر حداکثر استفاده را بنماید. بگذار در این مقال که از شهر تهران سخنی رفت شعری که در این مقوله گفتم و در یکی از روزنامه‌های عصر تهران هم چاپ شد برایت بنویسم:

تو مخواه از منِ دلخسته به‌از این اثری

نتوان گفت بدین سوختگی شعر تری

شهر پردود و سیاهی است خدایا مددی

تا کشم این تن آلوده به‌جای دگری

بسکه از سرب و اَزُت، کَربن و انواع سموم

پر شده شهر، نمانده به شجر برگ و بری

بسکه مسموم شده روح و تنِ خلقِ خدا

نیست از مهر و محبت دگر اینجا خبری

گِرِه کورِ تمدن، گرِه چهره فزود

اخمها درهم و از خنده نبینی اثری

اثرِ دود به رانندگی خلق ببین

گوئیا عقل و ادب هیچ نمانده به سری

بس جوان کز بد این دود به ناکام برفت

بس مریضی که فتادست و ندارد مفری

ما چه کردیم که افتاده در این دامگهیم

با چه حکمی شده محکومِ چنین دردِسری

شود آیا که دگربار نسیم البرز

همرهِ رقصِ درختان بنماید گذری؟

این مه و اخترِ پنهان شده در پردة دود

بُوَد آیا که کند بر منِ شیدا نظری؟

کاش آن زمزمه‌ی آب زلالِ کفِ جوی

باز از تن ببرد خستگی ره سپری

ما کنون زنده بگوریم در این شهرِ سیاه

نتوان خورد در این شهر، به از این ثمری

اگر از دستِ کسان باز نشد مشکلِ ما

باش تا باز کند ورد و دعای سحری

 

هم‌آوائی با تاج اصفهانی

عزیز ندیده‌ی من، می‌دانم که به‌طور طبیعی میل داری بیشتر درباره‌ی گذشتگانت و زندگی آن‌ها بدانی. من هم به همین قصد با تو سخن می‌گویم، لیکن اگر بخواهم چگونگی زندگی فامیل تو را در دوره زندگی خودم شرح دهم کلام به طول می‌کشد و برای هر دوی ما کسالت‌آور می‌شود. سعی می‌کنم اگر خاطره‌یی در ذهنم هست از هر یک از اطرافیان و از هرجا و مکانی که در آن زندگی کرده‌ام به اختصار برایت شرح دهم تا در میان این گفتار تا اندازه‌یی به خواسته‌ات نزدیک شوی.

************

بگذار اولین خاطره را از پدرم برایت بگویم.

پدر من نامش علی بود. در بازار به او می‌گفتند حاجی میرزا علی تحریریان. 84 سال عمر کرد. یک فردِ مذهبی بدون تعصب بود. دستگاه‌های موسیقی را خوب می‌شناخت و از صدای بسیار خوبی برخوردار بود. خیرخواهی بی‌ریا و تظاهر و مردم‌دوستی و گذشت او در بازار و بینِ اقوام زبانزد بود. لحظه‌ای نیست که چهره‌اش در مقابل دیدِگان من نباشد و شبی نیست که در رؤیا با او در گردش و تفریح نباشم. میگویند خواب عکس‌العمل و مرور امیال و خواسته‌های خودآگاه و ناخودآگاه آدمی است. هر چه هست برای من این پدیده‌ای دلپذیر است. سعی می‌کنم یادبودهائی را تحریر نمایم که در آن پدر نیز نقشی داشته باشد که شما عزیزان با خواندن آنها برای هر دوی ما طلبِ مغفرت بنمائید. یکبار که پدر با دوستانش در شیراز بود همراهش بودم. بر مزارِ حافظ تفألی زد و غزلی را در دستگاهِ شور به آوای بلند نغمه‌پردازی کرد. به ناگهان از یک قسمتِ دیگرِ باغ آوایِ خوشِ دیگری برخاست. مدتی با هم سؤال و جواب کردند یعنی به اصطلاح: یک دهن پدر می‌خواند و یک دهن آن مردِ خوش صدا. پس از پایان آواز، آن مرد به اتفاقِ همراهانش نزدیک ما آمدند. معلوم شد تاجِ اصفهانی از خوانندگانِ مشهورِ آن زمان است. از پدر سؤال کرد که چه کسی است و کجا تعلیم دیده، و پدر جواب داد که کاسب است و استادی نداشته و خودآموز است. «تاج» بسیار تعجب کرد.

ـ خداوند هر دو را رحمت کند ـ پدر که سوادِ قدیمی داشت و قرآن و مثنوی مولانا را خوانده بود و خوب می‌شناخت و خوب می‌خواند، می‌گفت: به درس خواندن خیلی علاقه داشت ولی بعد از فوتِ پدرش، عمویش یکشب به خانه آنها آمده و از او که مشغولِ حاضر کردن دروس مدرسه‌اش بوده می‌پرسد که چه می‌خوانی؟ و او پاسخ می‌دهد که جبر حاضر می‌کند. عمو پرخاش کرده و می‌گوید غلط کرده‌یی که می‌خواهی جبری بشوی! حق نداری از فردا مدرسه بروی. و چنین می‌شود که او می‌رود بازار و نزدیک هفتاد سال در گوشه‌یی از بازار به نام دالان امین‌الملک ـ همان بازاری که پدرش و عمویش بودند و دو برادرش نیز کاسبی می‌کردند ـ به کاسبی می‌پردازد. او هرگز رنجی را که از ترکِ تحصیل کشید فراموش نکرد، آنچنانکه من نیز چنین بودم.

 

دعوا بر سر مال دنیا

جَدِّ من با برادر کوچکترش از اصفهان به تهران می‌آیند و در بازار امین‌الملک که بین بازار بزرگ و بازار کفاشها واقع است به اتفاق تاجر اصفهانی دیگری به نام قیصریه به صورت جمع‌المال به کار تجارت می‌پردازند. جدِ من فوت می‌کند. برادرش که عموی پدر من می‌شده با قیصریه اختلاف پیدا می‌کند. کار دعوا به دادگستری کشیده می‌شود. این دعوا نزدیک به سی سال دنباله پیدا می‌کند. عموی پدر من در این فاصله می‌میرد، پسر قیصریه به نام حاجی میرزا علی قیصریه تاجر مهمی میشود. بعد از شهریور 1320 زمانی که ایران در اشغال متفقین بود طرفهای دعوی که در آن هنگام، تعداد زیادی از ورثه دو طرف بودند به عموی بزرگ من حاجی آقا رضا عطار وکالت می‌دهند که با حکمیت به دعوا خاتمه بدهد. عمو حاجی آقا رضا اموال باقی مانده را تقسیم می‌کند. به ورثه قیصریه سبزه میدان را می‌دهد به اضافه‌ی املاک دیگر. این سبزه میدان که در دهانه بازار کفاشهای تهران واقع است قبلاً واقع در بازاری بوده به نام بازار مرغیها. زمان رضاشاه تبدیل به خیابان می‌شود. املاک سبزه میدان بعد از فوت حاجی میرزاعلی قیصریه در کشمکش اختلاف ورثه او می‌افتد و همچنین به همان شکل باقی می‌ماند تا باز میان ورثه اینان چه پیش آید. دوستی دارم که شاعر معتبری است به نام علی‌رضا شجاعپور، که شعری دارد که مطلعش این است:

زمین آدم خور و آدم زمین خوار

نه این از آن، نه آن زین دست بردار

مرحمت خداوندی را شکر که به بشر نسیان داد که در طول زندگی آنقدر به سر و کول هم بکوبند تا فراموش کنند که روزی بدن نازنینشان خوراک جانوران زیرزمین است.

باری زمینی که از سهم الارث به پدر رسید در تابستان 1324 به متری یک ریال و نیم فروخت که به کسبِ از هم گسیخته‌ی او ـ که در اثر جنگ گرفتارش بود ـ بسیار کمک کرد. گویا بعضی از ورثه هنوز سهم خود را نگه داشته‌اند که گنجی است بی‌رنج.

 

ادامه دارد…

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.