زندگینامه

محمد حسن شمشیری، فرزند غلامحسین و نواده حاج کاظم شمشیر ساز اصفهانی بود. جدش از اصفهان به تهران آمد. وی از سران صنف قهوه‌چی‌ها در عصر مشروطه بود. غلامحسین در تهران متولد شد و پیشه پدر را ادامه داد؛ اما در جوانی در گذشت؛ بدون آن که ثروتی از خود بر جای بگذارد که مددکار خانواده‌اش باشد.

محمدحسن در محله عباس‌آباد، کوچه باغ ایلچی چشم به جهان گشود. از دست دادن پدر در پنج سالگی تأثیر به سزایی در روحیه وی گذاشت. مدتی با پدربزرگش زندگی و کار می‌کرد. پس از آن در قهوه‌خانه حاج اسماعیل کریم‌آبادی (در خیابان بوذرجمهری) به کار پرداخت. در این مدت توانست بیست تومان پس‌انداز نماید. او با این پول و کمک برخی از آشنایان، قهوه‌خانه کوچکی در بازار بزازها (جنب مدرسه عبدالله خان) باز کرد. آن گونه که خود وی می‌گوید این دوران، مصادف با جنگ جهانی اول، قحطی سال ۱۲۹۶خورشیدی و بسیار پریشان بود. در همین زمان به بیماری مالاریا مبتلا شد و دکانش را به وثیقه گذاشت. کاسب جوانمردی به نام محمد حسین صالحی ۳۰ تومان به وی قرض داد. تا مغازه را از وثيقه آزاد و بار دیگر شروع به کار کند. خود وی می‌گوید: بسیار شب‌ها در قهوه‌خانه خوابیده‌ام تا بتوانم سحرگاهان، آن را آماده پذیرایی از مشتریان سازم. سحرخیز بود، ساعت چهار صبح از خواب برمی‌خاست و تا ساعت ده شب کار می‌کرد. با تلاش و پشتکار، پس از چند سال، سرمایه‌ای فراهم کرد و قهوه‌خانه بزرگ‌تری در جلوی مسجد شاه و پس از آن، قهوه‌خانه دیگری در سبزه میدان خریداری کرد. او در این دوران با نهایت سادگی زندگی می‌کرد؛ فردی مقتصد بود و بیشتر در آمدش را صرف توسعه کسب خود می‌کرد؛ با سستی و تنبلی، سخت مخالف بود. مردی خودساخته و با اراده بود و اعتماد به نفس شگفتی داشت؛ گفتار و رفتارش بیانگر حدیث نبوی (ص) بود. «لاتأتوني بأنسابكم و اتونی باعمالكم»: افتخار نسب و نژادتان را پیش من نیاورید؛ بلکه با کردار و اعمال نیکوتان) پیش من بیایید.

اعتقاد داشت که در زندگی، هیچ گاه نباید مأیوس شد؛ بلکه برای توفیق در کار باید با ثبات قدم و عزم راسخ کوشید.

شمشیری از سال ۱۳۱۵ تا سال ۱۳۲۰، دست به ابتکار تازه‌ای زد؛ در این زمان سازمان اوقاف، بخشی از املاک خود را در تهران و حومه اجاره می‌داد؛ وی چندین ملک وقفی را -که دارای یخچال طبیعی بود- اجاره نمود و با حسن تدبیر در اداره این زمین‌ها، درآمدش را به چند برابر افزایش داد. در سال ۱۳۲۰، قهوه خانه‌اش را به چلوکبابی تبدیل نمود. بعد از شهریور، ۱۳۲۰ يخچال طبیعی اکبر آباد دولاب را با سرمایه همکاران و دوستانش خریداری کرد و از آن طریق به یک فعالیت اقتصادی پر سود روی آورد.

کامیابی‌های زندگی، افزایش درآمد و بالا رفتن موقعیت اقتصادی، تفاوتی در گفتار و کردار وی پدید نیاورد؛ بلکه وی مکرر از ایام سختی و فقر خود یاد می‌کرد و با مقایسه گذشته و حال، این را برای خود، نوعی فخر می‌دانست. سفری به اروپا نمود و از تعدادی کشورهای اروپایی بازدید کرد

در انتخابات دوره چهاردهم و شانزدهم مجلس شورای ملی با تمام وجود از مصدق و یارانش برای موفقیت در مجلس شورای ملی پشتیبانی کرد.

هنگامی که در مجلس هفدهم از سوی دربار خواستند دکتر سید حسن امامی را در برابر کاندیدای جبهه ملی بریاست مجلس انتخاب کنند، شمشیری به اتفاق تعدادی از دوستانش مثل کریم‌آبادی و حسن فرهنگی به منزل وی رفت. او از قبل به دلیل موقوفات مسجد شاه با امامی آشنا بود به او گفت «من تحصیلاتی ندارم ولی شما که استاد دانشگاه هستید به تو می‌گویم ریاست مجلس توطئه است و می‌خواهند آبرویت را ببرند.» امامی پس از ۳۶ روز در ۱۶ مرداد ۱۳۳۱ از ریاست مجلس کنار گذاشته شد. محمد حسن شمشیری، حاج نوروزعلی و ابوالقاسم لباس‌چی، حسن قاسمیه، اسماعیل و ابراهیم کریم‌آبادی، محمدحسین راسخ افشار، احمد حریری و ابوالقاسم عظیمی، محمود مانیان و… از بنیانگذاران جامعه بازرگانان، اصناف و پیشه‌وران تهران و در جنبش ملی شدن نفت از حامیان این نهضت ملی بودند. جامعه بازرگانان پس از کودتای ۲۸ مرداد (۱۳۳۲) در ۱۶ مهر، اولین اعتصاب بازار را در اعتراض به زندانی شدن مصدق، شکل دادند؛ که منجر به دستگیری شمشیری، مانیان و ۱۵ نفر دیگر و تبعید آن دو منجر شد.

شمشیری از شهریور ۱۳۲۰ در امور خیریه و کمک به نیازمندان مشارکت فعال داشت؛ در عین حال از تظاهر به عمل خیر پرهیز می‌نمود. وی می‌گفت: آسایش من موقعی است که دیگران را راحت و آسوده ببینم. در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۳۰ مصدق به عنوان نخست وزیر روی کار آمد. این حوادث مصادف با ترور رزم‌آرا در اسفند ۱۳۲۹ توسط فدائیان اسلام و دستگیری آنان بود. به دلیل نقش فدائیان در پیروزی نهضت ملی، نیروهای مذهبی و تا حدی افکار عمومی، فشار زیادی برای آزادی آنان از زندان اعمال می‌کردند. برای آزادی شش نفر از زندانیان، حکم به وثیقه سیصد هزار تومان (هر نفر پنجاه هزار تومان) صادر شد. فدائیان اسلام به سراغ ابراهیم کریم‌آبادی رفتند؛ او هم دست به دامان محمد حسن شمشیری شد که اسطوره‌ای در سخاوت و کمک به افراد بود. شمشیری، کریم‌آبادی و مهدی عراقی به شعبه بازرسی رجوع کردند؛ شمشیری سند املاکش را گرو گذاشت تا آنها آزاد شوند اما کمیسیون تشدید مجازات وزارت کشور به دلیل اقدامات و محکومیت جدید فدائیان از آزادی آنها خودداری کرد. .

هنگامی که نیروهای مذهبی اقدام به ساخت مقبره برای یکی از وطن‌خواهان مبارز به نام محمود نریمان کردند؛ شمشیری با آنها همکاری کرد؛ اما شرطش این بود که کسی نداند سازنده مقبره، وی می باشد. او بنای شمالی بیمارستان نجمیه را با نقشه مهندس حسیبی ساخت و از ۳ خرداد تا ۹ آذر ۱۳۳۴، مبلغ سیصد و پنجاه هزار تومان به این کار اختصاص داد. شمشیری، مسئولیت موقوفه خود را به مصدق واگذار کرد. مصدق در نامه‌های خود، چندین بار به جریان این موقوفه، اختصاص درآمد آن برای ساخت بیمارستان و مکاتبه‌اش با شمشیری اشاره کرده است. مصدق در یکی از نامه‌هایی که در ۳ تیر ۱۳۴۴ از تبعیدگاه به پسرش نوشته بود، از این که مستأجران به موقع، اجاره خود را نمی‌پردازند، به تلخی گله می‌کرد و می گفت:

خدا شاهد است اگر مرحوم مغفور شمشیری، حیات داشت از این کار استعفا می‌دادم. همچنین به فروش بخشی از سهم شمشیری در بیمارستان مهر به مبلغ صد و هشتاد و نه هزار تومان و اختصاص ثلث آن به موقوفه بیمارستان نجمیه اشاره می‌کند. وی یک سوم درآمدش، را وقف امور خیریه کرد، به گونه‌ای که از محل درآمد بنا، همیشه ۱۰ بیمار نیازمند به صورت رایگان در بیمارستان بستری و معالجه می‌شدند. همچنین، وی مبلغ یک میلیون تومان پول به صورت امانت به شرکت بیمه سپرد تا به نیازمندان، وام بدون بهره اعطا کند. در جریان جنبش ملی شدن نفت، کشور با کمبود سرمایه مواجه شد و دولت به انتشار اوراق قرضه پرداخت. شمشیری، مبلغ قابل توجهی از این اوراق را برای حمایت از دولت و جنبش ملی شدن نفت خریداری کرد و به قهرمان خرید قرضه ملی، مشهور شد. وی هزینه زندگی چندین دانشجوی دانشکده پزشکی را تأمین کرد.

شمشیری فرزندی نداشت؛ از این رو وصیت کرد یک سوم از دارایی خود را، به امور خیریه اختصاص دهند. او مردی آزادی خواه و پیرو رجال مشروطه بود و با خودکامگی مبارزه می‌کرد. وی از جمله بازاریانی بود که با تمام وجود در گیر سیاست شد و از بذل دارایی در راه آرمانش دریغ نکرد. همیشه می گفت:

داور، مرا به سیاست کشاند. بعد از کریم‌آبادی، از رئیس صنف قهوه‌چی تهران -که طرفدار مدرس بود- پیروی می کردم. روزی برای تماشا به مجلس شورای ملی رفتم؛ از حرف‌های محمد مصدق خوشم آمد و در راه او حاضر به فداکاری و جانبازی هستم.

به دوستانش می گفت:

آرزو دارم که یک روز آزادی واقعی ملت را ببینم و بمیرم.

با وجود نداشتن سواد، وي، مردی واقع بین، منصف، آزادمنش و به دور از عقاید خرافی بود. در زندگی اجتماعی، دارای صراحت بیان، راستگو، کم حرف، نکته سنج، لطیفه گو، باوفا، مهربان، امین، راز دار و در مشورت، صادق بود و همیشه، جانب اخلاق را به حد کمال رعایت می‌کرد. و با همه شکافی که در جبهه ملیون در نیمه سال ۱۳۳۱ ایجاد شد. تا آخرین روز زندگیش، حامی وی بود. پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خانه و محل تجاری وی را غارت و درهم ریختند. پس از آن، زندانی و مدت ۶ ماه به جزیره خارک تبعید شد؛ در همان جا تلاش کرد به کمک دوستش، ماتیان سواد بیاموزد. کتاب اول دبستان را تمام کرد و کتاب دوم را تا نیمه خواند. این جمله، حاصل تمرین او در تبعید خارک می باشد:

خدا را شکر که به خارک آمدم تا خواندن و نوشتن یاد بگیرم. در خارک برای اهالی آنجا مرغداری ایجاد کرد. وی در آن هوای سوزان به مردم محروم محلی خدمت می‌نمود؛ بدون این که انتظار پاداشی داشته باشد.

پس از کودتای ۲۸ مرداد در معرض فشار چاقو کشان وابسته به حکومت قرار داشت. علاقه وی نسبت به دوستانش سبب می‌شد که حتی در سختی و شدت حال، به آنان خدمت بیشتری کند. در هفته‌های آخر عمرش، تعدادی از دوستان وطن‌خواه وی در زندان شهربانی و قزل قلعه زندانی بودند. او با وجود بیماری و ضعف، با غذا و میوه به سراغ آنها می‌رفت و ساعت‌ها در گرمای مرداد، منتظر دیدار آنان می‌ماند. گاهی اوقات، محروم و آشفته، باز می‌گشت؛ بدون این که بتواند غذا و میوه را به آنان برساند.

شمشیری در درون خانواده نیز مردی مهربان بود. با وجود آن که سخت‌ترین شرایط فقر و تنگدستی را در سال‌های اولیه کسب و کارش تجربه کرده بود، بعدها با بهبود موقعیت اقتصادی برای همسرش خانه‌ای بزرگ در خیابان پاستور خرید و آنجا را با کاشتن درخت و گل آراست.

سرانجام در ۱۲ مهر ۱۳۴۰ در محل کارش دچار سکته قلبی شد و در گذشت. دوستداران وی مراسم متعدد ختم در شهرهای تهران، اصفهان، مشهد، شاهرود و شیراز برگزار کردند و هزاران نفر در مراسم ختمش شرکت نمودند. دکتر مصدق طی اطلاعیه‌ای نوشت: از خبر درگذشت رادمرد وطن‌پرست و آن خیّر نیکوکار آقای شمشیری آنقدر متأثر شدم که نتوانستم از عهده نگارش این سطور برآیم» او مردم را به حضور در مجلس ختم ۱۶ مهر مسجد مجد دعوت کرد. نیروی امنیتی مراسم سوم وی را به شدت، مورد حمله قرار دادند. در شب هفت وی حیدر رقابی (شاعر ملی‌گرا و خواهرزاده وی) به نمایندگی از طرف خانواده گفت:

ما نباید برای شمشیری اشک بریزیم، او مردی بود که از اشک و ضعف و سستی بیزار بود. معتقد بود گریه و ناله دردی را دوا نمی‌کند، بلکه تنها نیروی اراده شخصی و پشتکار است که می‌تواند بر مشکلات فائق آمده و پیروز گردد ادیب برومند، شاعر ملی در رثای وی، مثنوی بلندی سرود:

 آدمیت، نه بعلم است و فنونست و هنر

کاین به تنها، نه سزاور بسی منقبت است

آدمیت به وفاداری و ثابت قدمی است

آدمیت به نکوکاری و حسن نیت است

ساده مردی که فرا خاست ز انبوه عوام

لیک در جمع خواصش، سخن از محمدت

است آنچه اندوخت، به سرسختی و جان‌فرسایی

داد آسان به ره حق که ره عافیت است

منبع: کتاب سرگذشت پنجاه کنشگر اقتصادی ایران

گردآورندگان: فریدون شیرین کام- ایمان فرجام نیا