قسمت دوم

نویسنده: مجتبی کاشانی

در سال 1380 در پاریس هنگام عبور از خیابان باریک شیب‎دار و دو طرفه‌ای متوجه شدم ساکنان این خیابان که از نصب علائم راهنمایی و رانندگی و مراقبت‌های قانونی و پلیسی برای کاهش سرعت اتومبیل‌ها و کاهش حوادث رانندگی در این خیابان که محل عبور کودکان و دانش‌آموزان است نتیجه‌ای نگرفته‌اند، دست به ابتکاری زده‌اند. آنها اقدام به نصب تابلوهایی بر سر در خانه‌های خود کرده‌اند که با علامت دل تزیین یافته و به زبانی دوستانه و عاشقانه از رانندگان خواسته‌اند برای حفظ جان کودکان، سرعت 45 کیلومتر در ساعت را در این خیابان رعایت کنند و از این راه، موفق به کاهش حوادث شده‌اند.

هدف موضوع نقش دل در مدیریت، احیای نقش مادرانه و عاطفی و مراقبتی (Maintenanc Behavior) درسازمان در کنار نقش پدرانه و منطقی  (Performance Behavior) به منظور ایجاد روحیه، انگیزش، تقویت وجدان کار، نظم و خود کنترلی و یگانگی با اهداف سازمان است.

پیام نقش دل در مدیریت از سوی دیگر توجه و تمرکزی شرقی و عرفانی به انسان بویژه نیاز او بهعشق و عاطفه و توجه معنویت و محبت است و بر آن است تا مدیران و کارکنان را قانع کند تا محیط تولید و صنعت را چنان جدی و خشن نپندارند که تنها جسم و مغز خود را وارد آن کنند و از آوردن دل‌های خود به همراه خویش به محیط کار بپرهیزند.

********

در سبزه‌زار کویت منزل گرفتم ای دوست

زیباترین هنرها پیوند دل به دل‌هاست

در بحر بی‌کرانت ساحل گرفتم ای دوست

بنگر چه کار آسان مشکل گرفتم ای دوست

به باور اینجانب مشارکت برابر است با همدلی به اضافه همفکری (مشارکت = همدلی + همفکری) و اخيراً حتی به علت شرایط اقتصادی و اجتماعی موجود در جامعه عامل همدردی را نیز به آن افزوده‌ام؛ یعنی:

مشارکت =همدردی + همدلی + همفکری

مشارکت همان پدیده اعتقادی مورد توجه تفکر دینی ما در قالب شور و مشورت است که ما هرگزموفق نشده‌ایم به آن دست یابیم.

در هفده سال گذشته تلاش می‌شود که با وضع قانون شوراهای اسلامی این باور را تحقق ببخشیم، اما ما همچنان ناموفق به روش‌های گذشته ادامه می‌دهیم و نه قانون شوراها در این زمینه توفيق داشته است، نه حتی سهیم شدن کارکنان در مالکیت واحدها، چرا که مشارکت یک امر انسانی و فرهنگی و مسئولیتی است و با زور و تحميل قانون و سهامدار شدن و مالکیت مادی، تحقق پیدا نمی‌کند. برای فهم بیشتر مطلب خوب است به رابطه دل و کار در فرهنگ خودمان نظری و گذری داشته باشیم. یک بررسی ساده و مختصر در این باب نشان می‌دهد که در فرهنگ عامه مردم،کار ، انجام کار و کیفیت کار رابطه نزدیکی با دل دارد. خوب است به عبارات زیر در این زمینه توجه کنیم:

  • دست و دلش به کار نمی‌رود.
  • دل نمی‌سوزاند.
  • دل به کار نمی‌دهد.
  • دلش نمی‌خواهد کار کند.
  • کار، کار دل است.
  • کار دل است، کار خشت و گل نیست
  • اگر دلش بخواهد، همه کار می‌تواند بکند.
  • – اگر دلش خواهد، 7 شیر از بز نر شبان تواند دوشید.
  • – دل نخواسته عذر بسیار.

و بسیاری شواهد ادبی و فرهنگی دیگر که همه حاکی از آن است که رابطه‌ای قوی بین دل؛ یعنی خواستن و انجام کار؛ یعنی توانستن وجود دارد، آن هم در مشرق زمین و آن هم در سرزمینی با دیرینه‌ای آکنده از معرفت و عرفان و فلسفه و شعر و ادب مثل ایران که من آن را سرزمین یا”کشور دل” می‌دانم و تا آنجایی که این روزها به محیط کار و سازمان و شیوه‌های مدیریتی ما مربوط می‌شود، متاسفانه باید بگوییم “سرزمین دل‌های شکسته” روزی، کارگر میانسالی که با موهای جوگندمی در کارخانه‌ای با من مشغول گفت و گو و درد دل کردن بود از من سوال کرد که آیا می دانید که ما کارگران به چه چیزی بیشتر شباهت داریم، ما شبیه ساعت لب طاقچه هستیم احتیاج داریم کوک شویم تا کار کنیم، تا خوب کار کنیم. منظورم فقط مسائل مالی نیست، منظورم توجه به احساسات و دلگرمی‌ها و حتی تشکرهای خشک و خالی است.

انسان سه مرکز یا عامل برای انجام کار دارد: دست و جسم او، دل او و مغز او که هر سه، در به وجود آوردن نتیجه کار نقش دارند و از فعالیت هر یک فرآورده‌ای حاصل می شود:

فرآورده دل = انگیزه

فرآورده مغز= اندیشه

فرآورده جسم = کار عملیاتی و فیزیکی

اما تا انگیزه یا خواست دل نباشد، اندیشه و کار عملیاتی نیز به خوبی صورت نمی‌گیرد و از این رو می‌توان گفت که کار و اندیشه فرآورده یا محصول انگیزه است. در همین جا به تعریف و دسته‌بندی جدیدی از عوامل تولید در ملاحظات انسانی برسیم. مدت‌های مدید در تقسیم‌بندیعوامل تولید به دو گروه سخت‌افزار و نرم‌افزار یا انسان فراموش شده بود و یا او را در یکی از دو گروه سخت‌افزار با نرم‌افزار قرار می‌دادند. اما این اواخر دیدگاه پیشرفته‌تری در غرب حاصل شده و به ناچار انسان مغز‌افزار لقب گرفت. اما اجازه بدهید که ما بر اساس آنچه با تاکید تا این لحظه از آن یاد کردیم حداقل در سرزمین دل‌خیز و دل‌انگیز خودمان، انسان را دل‌افزار بنامیم و بگوییم که انسان heartware است و نه hardware برای جلوگیری از هر گونه عدم تعادلی، می‌باید توجه ما مدیران به هر دو مرکز اساسی انسان؛ یعنی هم قلب و هم مغز باشد. پرورش مغز با آموزش و پرورش دل انسان با امور انگیزشی که در واقع بخش هنری مدیریت است ممکن است. اما اجازه بدهید در پایان این بحث، از ترکیب نظریه دل+IQ و نظریه «نقش دل در مدیریت» به تعابیری نو و عارفانه و انسانی از این دو مرکز در انسان و در پیوند با زندگی و کار برسیم تا شاید هنگامی که با انسان روبه رو می شویم، ناخودآگاه به این دو مرکز پنهان او و آنچه حاصل می‌شود توجه بیشتری داشته باشیم و در برانگیختن برای هم‌سویی و هم هدفی در کار و تلاش سازمانی کامیاب‌تر باشیم. مدیری برای من تعریف می‌کرد که هر از گاهی مادر خود را که اظهار کسالت می‌کند به پزشکی می‌برد، اما این مادر وقتی از نزد پزشک بر می‌گردد در مورد اکثر آنها می‌گوید: مادر نمی‌خواهد داروی این پزشک را بگیری، فکر نمی‌کنم دارویش به درد من بخورد، پزشک واردی نبود و او می‌گفت من از این موضع حیرت کرده بودم تا اینکه روزی در مورد پزشکی که مادرم از او خوشش آمده بود و موکدأ به داروی او هم اعتقاد داشت سوال کردم؛ مادرم، مگر این پزشک چه فرقی با دیگران داشت و او گفت: مادر مگر ندیدی چقدر حوصله کرد و به حرف‌های من گوش داد، برای ما وقت گذاشت. پزشک‌های دیگر هنوز سخن نگفته‌ای و یا در حال شنیدن حرف‌های بیماران و خیلی زود نسخه را می‌نویسند و به درد آدم گوش نمی‌دهند و من امروز دریافتم که اعتقاد بیمار به پزشک و تاثیر روحی پزشک بر بیمار بیشتر موجب بهبود او می شود تا دارویی که می‌دهد. دریافتم که بیماری مادرم در این سن و سال بیشتر همین سخن گفتن با کسی و مورد توجه واقع شدن دیگران است. مشکل پزشکان ما در این است که فقط دوا می‌دهند و شفا نمی‌دهند. شفا در توجه کردن به بیمار و شنیدن حرف‌ها و درد دل‌های او است. شفا در اعتقاد قلبی بیمار به پزشک است و در توجه پزشک است به نیازهای روحی و روانی بیمار خوب گوش دادن یا به قولی گوش دل سپردن مدیران خوب دیگر امروز از آب دل‌آلود ماهی می‌توانند بگیرند، نه از آب گل‌آلود.

کنت بلانچارد در کتاب “سیری در کمال فردی” می‌نویسد: من به هنگام سخنرانی تنها به ذهن و اندیشه خود متوسل نمی‌شوم، بلکه بسیاری اوقات از قلبم کمک می‌گیرم…

اگر برای اداره زندگی فقط به ذهن خود متکی شوم، پس از مدتی از پای در می‌آیم از این رو تصور می‌کنم که بهترین شیوه آن است که از قلب خود آغاز کنم به این امید که اندیشه‌ام به کمک احساسم بشتابد و کار را به پایان برد. در بررسی‌ها روشن شده است که عوامل کامیابی افراد برجسته، ناشی از احساسات مثبت (EQ+) است که آنان در خود ایجاد می‌کنند و بر عکس افراد ناموفق کسانی هستند که احساسات منفی (EQ-) را در خود پرورش می‌دهند. این عوامل احساسی مثبت عبارتند از: احساس عزت نفس، دوست داشتن و عزیز داشتن خویش، خویشتن‌پذیری، مسئولیت‌پذیری، آرمان‌داری، برنامه‌ریزی مغز و ذهن، مثبت‌اندیشی، رویاپردازی، الهام گرفتن، تغییرپذیری، خوش‌مشربی، ماجراجویی، بردباری و از جمله احساسات منفی می‌توان از بدبینی، ترس از شکست، اضطراب، احساس ناتوانی، احساس حقارت، ترس از تنبیه، احساس جبر، احساس عدم امنیت، فرار از پذیرش مسئولیت، احساس گناه و.. نام برد. دکتر جیم نیومن در کتاب خود به نام ترمزهای خود را رها کنید احساسات منفی یا (EQ-) را به نوعی ترمز در زندگی و احساسات مثبت یا (EQ+) را به نوعی گاز در زندگی تشبیه می‌کند که سرعت کامیابی را افزایش می‌دهد.

براین تریسی در کتاب موفقیت‌های کلیدی در تاثیر عوامل احساسی در کامیابی می‌گوید: نیرومندترین عاملی که بر اعمال و رفتار ما اثر دارد نیروی عشق است؛ زیرا هر آنچه در زندگی انجام می‌دهیم یا برای کسب عشق است یا برای جبران کمبود عشق و در جای دیگری می‌گوید: شما در رشته ای می‌توانید به کمال برسید که به آن عشق می‌ورزید.

تحلیل با مغز، تصمیم با قلب

این مطلب به ما می‌آموزد که در مصاحبه‌های استخدامی و در سوالاتی که در پرسشنامه‌های استخدامی مطرح می‌کنیم، باید به ارزشیابی ویژگی‌های احساسی، اعتقادی و اخلاقی افراد دست یابیم. من شخصأ اعتقاد دارم که در شرایط مساوی تحصیلی و تخصصی، برتری با کسانی است که به ورزش و فعالیت‌های هنری و اجتماعی علاقمندی و اشتغال داشته‌اند و نیز از قدرت ارتباطی بیشتری با دیگران و از مردمداری و چهره باز و متبسمی برخوردار هستند. شرکت «تویوتا» برای افراد کنجکاو، ورزشکار، خوش برخورد، پر انرژی، با اشتیاق و … در شرایط تحصیلی برابر، برتری قائل می‌شود. اما همه این بحث‌های پژوهشی و علمی رفتار سنجی انسان‌ها، ما را در نهایت به یاد نتیجه گیری‌ها و اعتقادات عرفا و دانشمندانی می‌اندازد که بسیاری از آنان نیز همواره در مجادله عقل و عشق، طرف عشق را می‌گیرند و در مجادله عقل و جنون، شیدایی و اشتیاق را که همان عشق باشد برگزیده‌اند و کامیابی را در تسلیم عشق شدن می‌دانند، آنجا که حافظ می گوید:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

و یا آنجا که سعدی در کشش دو گانه عقل و عشق، یعنی EQ و IQ  بر سر دوراهی قرار می‌گیرد و ندا می‌دهد:

 سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

اما «عارف قزوینی» بالاخره رای به عشق می‌دهد و می گوید:

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا هیچ میاموز بجز عشق

مولانا در این تحلیل، حکم به ضرورت عقل و عشق و روح می‌دهد و ترکیب هر سه را مرهم درد می‌داند:

از عشق و عقل و روح، مثلث شدست راست

هر خم را چو مرهم و هر درد را دواست

و اقبال لاهوری ضمن تایید ضرورت قافله‌سالاری عشق و عقل در زندگی، نحوه عملکرد آنها را بیان می‌کند:

هر دو امیر کاروان هر دو به منزلی روان

عقل به حیله می‌برد، عشق کشد کشان کشان

مطالعه تمدن و شکوهمندی‌های دوران‌های گذشته ما در معماری، صنعت و هنر، پزشکی و ریاضیات و نجوم و… نشان می‌دهد که مشکل امروز ما بیشتر از آنکه مشکل IQ یا تکنولوژی باشد، مشکل EQ یا عشقولوژی است، زیرا با مشاهده و بررسی زیبایی، ماندگاری، کیفیت و دوام کاشی‌کاری گنبد قدیمی مسجد شیخ لطف الله اصفهان و مقایسه آن با کاشی‌کاری گنبد جدید مسجد محله سعادت‌آباد خودمان که چند بار فرور ریخت و بالاخره هر فلزی شد و با رنگ، نمای کاشی به آن دادند حق داریم بگوییم که ایمان (EQ) از بسیاری (IQ) قوی‌تر است. در محیط‌های کاری ما جای سمت‌های هیجان‌آفرین و یا مدیران هیجان‌آفرین بسیار خالی است. پدیده‌ای که بتواند بر احساسات منفی، بدبینی، بی‌اعتمادی، احساس تبعیض، احساس بی‌عدالتی، احساس بهره‌کشی و بهره‌دهی و نارضایتی شغلی کارکنان چیره شود و محیط کار را به یک محیط شاداب شبه ورزشی و هنری تبدیل کند.

در سازمان‌های امروز، مدیران کامیاب، سازنده و آینده‌نگر کسانی هستند که اعتقاد دارند تنها از آب دل‌آلود در محیط سازمان می‌توان ماهی گرفت. و نیز بر این باورند که WILL انسان‌ها از IQ آنها برای دسترسی به اهداف و کامیابی‌های فردی و سازمانی، سرنوشت سازتر است.