قسمت اول

نویسنده: مجتبی کاشانی

 

شعرهایم را نثارت می‌کنم

تا که دنیا را پر از گندم کنی

عشق را همراه با هر خوشه‌ای

در جهان ارزانی مردم کنی

نان درآری از تنور عاشقی

خویش را در پخت آن، هیزم کنی

گاه انگوری کنی در این مسیر

گاه خود را ساقی و گه خم کنی

نان خالی در کنار جام پر

اولی را همره دوم کنی

نانوا می‌باش و ساقی همزمان

تا مبادا زندگی را گم کنی

مجتبی کاشانی

 

در سال 1365 در کارخانه تولید سیلندر خانگی در مشهد که مدتی مدیریت آن را بر عهده داشتم، روزی کارگر جوانی از واحد جوشکاری نزد من آمد و چند شعر مرا خواست.

بت تعجب از او پرسیدم محمود اسدی از کجا می‌داند من اهل شعرم؟

گفت آخر او خودش اهل دو تار است، اما متاسفانه چندی پیش بند اول انگشتان دست چپ او زیر قیچی رفت و بعد از آن چون دیگر نتوانست با آن انگشتها دو تار بنوازد، از شدت ناراحتی دو تارش را شکست و آن را سوزاند. اما چندی بعد انگشتش رشد کرد و ترمیم شد و اکنون می‌تواند دو تار بنوازد، ولی دو تار ندارد. چند روز بعد محمود را خواستم، چند شعر به او دادم و متوجه شدم که او به علت مشکلات اقتصادی نمی‌تواند دوتار بخرد. محمود برایم شرح داد به خاطر عشق به این ساز، آن را پیش استاد محمد یگانه در قوچان سینه به سینه آموخته است. من که مدت‌ها دلم می‌خواست دوتاری داشته باشم از محمود کمک خواستم و به او گفتم بدون اینکه کسی بفهمد یک روز جمعه با هم برای این کار به قوچان برویم. او پذیرفت و در آن جمعه بسیار خاطره‌انگیز، من یک دو تار برای خودم تهیه کردم و دوتاری هم به رسم هدیه برای محمود.

هفته بعد سرپرست محمود که از این ماجرا بی‌خبر بود، پیش من آمد و گفت اتفاق عجیبی افتاده است و گروه جوشکاری مهره شیر سیلندر که محمود نیز در آن است، استاندارد و رکورد تولید را شکسته و همه به جای روزی 300 سیلندر، 370 سیلندر جوش می‌دهند و این کاری بود که ما نتوانسته بودیم از راه نظرسنجی آنها را متقاعد به این استاندارد تولید کنیم. من روز بعد محمود را خصوصی خواستم و از این کار او اظهار نارضایتی کردم و گفتم من سفر قوچان و هدیه دو تار را برای افزایش تولید نکردم و تنها برای دلم کردم و او نیز در پاسخ گفت مگر ما کارگرها دل نداریم، من هم این کار را برای دلم می‌کنم.

در سال 1368 روزی از نمایشگاه بین‌المللی تهران بازدید می‌کردم که در غرفه کشور چک و در قسمت شرکت اشکودا، متوجه یک فرمول و معادله ظاهراً عاشقانه، اما تبلیغاتی شدم که هم در پیشانی غرفه و هم در زیر تمام صفحات کاتالوگ محصولات به چشم می‌خورد:  IQ+ ♥= OSKUDA

وقتی تفسیر آن را پرسیدم معلوم شد آلمانی‌ها از گروه صنعتی فولکس واگن پس از مشارکت با گروه اشکودا متوجه شده‌اند که در دوران کمونیسم، کارکنان این شرکت انگیزه کار با کیفیت و خلاقیت را از دست داده‌اند، از این رو برای احیای مجدد انگیزه، که محصول دل انسان است و اندیشه که ظاهراً محصول مغز اوست این پیام را انتخاب کرده‌اند. در این معادله همچنین مدیریت جدید گروه بر این باور است که انسان همه سرمایه سازمان است و این پیام و توصیه، سرلوحه کار دوره جدید فعالیتهای اشکودا قرار گرفته است:

عشق + علم = کیفیت

قلب + مغز = سازمان

IQ+ ♥= OSKUDA

در سال 1370 در کشور ژاپن، شانس شرکت در دوره‌ای مدیریتی را پیدا کردم که در آن “پروفسور کندو” یکی از برجستگان مدیریت کیفیت فراگیر درباره عوامل گوناگون بهبود کیفیت سخن می‌گفت. او بر خلاف تصور اولیه ما که انتظار شنیدن راه‌ حل‌های فنی و تولیدی داشتیم، به بحث رفتار سازمانی و عوامل رضایت شغلی کارکنان پرداخت. آقای پروفسور کندو با اینکه دکترای متالورژِ دارد و این موضوع علمی، مهندسی را در رشته‌های فنی دانشگاه تدریس می‌کند کتابی به نام “انگیزش انسان” به رشته تحریر درآورده است. مهمترین پیام او برای بهبود کیفیت این بود:

کسانی که دلشان می‌خواهد کیفیت را بهبود بخشند (عاشق کیفیت‌اند) بیشتر از کسانی که می‌توانند کیفیت را بهبود بخشند (متخصص کیفیت‌اند) باعث بهبود کیفیت می‌شوند.

 

پایان قسمت اول