قسمت چهارم

نویسنده: علی‌اکبر رفوگران

ادامه داستان:

انتقام از همسايه

اهانت و اردنگي چلوپز باعث شد که به فکر انتقام بيافتم. خانه آنها درست روبه‏‎‌روي خانه ما بود. همان‌طور که قبلاً اشاره کردم اين کوچه باريک و بن‌بست بود.

يک‌روز سرنخ يک قرقره سياه را بستم به چکش در آنها و يک سر ديگر را روي پشت‌بام خودمان در دست گرفتم و شروع کردم به در زدن. آن وقت‌ها، برق به صورت امروز فراوان و در دسترس همه نبود و اگر هم در منزلي بود همه‌گونه وسايل الکتريکي نداشتند و غالب خانه‌ها از چکش مخصوص کوبيدن در استفاده مي‌کردند. من چندبار که نخ را کشيدم و دق الباب کردم خانم آن چلوپز آمد و در را  باز کرد و چون کسي را پشت در نديد در را بست و رفت. من بعد از  چند دقيقه دوباره شروع کردم به در زدن. اين‌بار خانم در را باز کرد و سري بيرون کشيد و مدتي به اطراف نگاه کرد و دو سه بار گفت کي بود؟ بعد با ترديد در را بست و داخل منزل شد. من در زدن را تکرار نمودم. اين‌بار خانم در را باز کرد و به‌سرعت به طرف منزل ما دويد و شروع کرد با صداي بلند چکش در منزل ما را کوبيدن. مادرم دوان دوان و نگران در را  باز کرد و من شنيدم که مي‌گفت: «طلعت خانم (اسم مادر من) دستم به دامنت در اين کوچه جن پيدا شده و قصد اذيت مرا دارد». بعد داخل منزل ما شد. من هم‌چنان روي پشت‌بام نخ در دست منتظر بودم و از اين شيطاني خود لذت مي‌بردم. آن‌وقت‌ها مانند امروز اين‌همه سرگرمي که براي بچه‌ها از قبيل وسايل بازي و ورزشي و کامپيوتر و تلويزيون نبود و بچه‌ها به‌طور طبيعي انرژي خود را در شيطنت‌هاي مختلف مصرف مي‌کردند.) تقريباً يک ساعت بعد آن خانم به‌اتفاق مادر من روانه منزل جن‌زده شدند و من ديدم مادرم که بسيار هم بنده خدا ترسو بود با ترديد جلو مي‌رود و مرتب دعا مي‌خواند و به اطراف فوت مي‌کند.

سرانجام آرام داخل منزل شدند که گويا غذاي سر چراغ آن خانم را رسيدگي کنند، چند دقيقه بعد نخ را کشيدم و چکش را به صدا درآوردم و تکرار کردم. اين‌بار ديدم مادرم پاي برهنه در حالي که کفش‌هايش در دستش بود درِ منزل را باز کرد و به‌طرف منزل خودمان دويد و آن خانم هم به دنبالش و من همين‌طور که اين‌ها مي‌دويدند هي نخ را مي‌کشيدم و دق الباب مي‌کردم. مدتي گذشت و من منتظر بودم که آنها برگردند و من شيطنت خود را تکرار کنم. ولي اين‌بار به‌جاي آنها از سر کوچه، پسر خانم که دانشجوي دانشکده افسري بود پيدا شد. چون خيلي بلند قد بود سرش به نخ گير کرد و نخ را کشيد به‌طوري که قرقره از دستم افتاد و من وحشت‌زده فرار کردم. او موضوع را فهميد و داستان انتقام‌گيري من لو رفت. نتيجه آن کتک مفصلي بود که از پدر و  سپس از همان دانشجوي افسري نوش جان کردم. ولي من از بچه‌هايي بودم که با تنبيه بدني کارم درست نمي‌شد و به اين کتک خوردن‌ها عادت کرده بودم. شيطنت زيادي باعث مي‌شد که بي‌گناه و باگناه از قبل محکوم باشم و کتک بخورم.

عشق مهدي

يک‌بار که خيلي بي‌گناه کتک خوردم اين بود که در انتهاي کوچه ما دختر خانم زيبايي به نام آفاق با مادرش زندگي مي‌کرد. يک روز عصر که از مدرسه مي‌آمدم چند نفر از بچه‌هاي محل سر کوچه روي سکويي که مربوط به منزل آقاي روضه‌خواني به نام حکمي بود نشسته بودند. من داشتم داخل کوچه مي‌شدم که يکي از بچه‌ها به نام مهدي که با برادرش از بزن‌بهادرهاي محل بودند مرا صدا زد و گفت: «بيا بچه اين نامه را ببر به منزل آفاق و به او بده». (اين مهدي که قزويني بود با برادرش از بچه‌هاي شرور بودند. بعدها شنيدم اين آقا قمارخانه داير نموده و در کارهاي قاچاق فعاليت مي‌کرده است و شخصي اين اواخر به من گفت که در حمل مواد مخدر در اطريش گرفتار شده و حالا در زندان اطريش است.) من نامه را از او گرفتم و بردم به منزل آفاق و در زدم. وقتي در را باز کرد، نامه را به او دادم. گفت: «چيه؟» گفتم نامه را آقا مهدي داده به شما بدهم. يک‌مرتبه محکم زد توي گوشم و نامه را پاره کرد. من شروع کردم به گريه کردن و برگشتم که شکايت اورا به آن آقا مهدي بکنم. گفت:«چي شد؟» گفتم: «نامه را پاره کرد و زد توي گوشم». گفت: «اي واي کدوم طرف صورتت». گفتم: «اينور». گفت: «قربون اون دستش بروم. بگذار دستم را بگذارم جاي دست او». يک‌مرتبه او هم محکم‌تر از آفاق زد بيخ گوشم. من داد زدم: «چرا مي‎زني؟» که يک اردنگ قايم هم به آن اضافه کرد (مثل اين‌که جاي اردنگ من محلِ مناسبي براي لگد خوردن بوده است) و از اين عمل او همه اشرار شروع به خنديدن کردند. من هنوز هم نمي‌دانم که چه عاملي در نهاد اين‌گونه افراد هست که باعث مي‌شود از رنج ديگران لذت ببرند؟

آدم‌هاي گردن کلفت در محله‌هاي قديمي تهران زياد بودند. يکي هم اکبر گيل گيلي نام داشت که پاتوقش در گذر لوطي صالح ـ چسبيده به باغ ايلچي ـ بود. ياد دارم که در سال 1319 يک روز خودش و نوچه‌هايش به‌دنبال يک سرهنگي به نام عشقي که در انتهاي باغ ايلچي منزل داشت افتاده بودند و با چاقو و چوب او را مي‌زدند و سرهنگ هم‌چنان مي‌دويد و فرياد مي‌زد: «اکبر آقا جان غلط کردم معذرت مي‌خواهم!» ولي آن‌ها هم‌چنان او را مي‌زدند ـ و من چهره خونين او و عذرخواهي‌هايش را هنوز به ياد دارم. گويا يکي از نوچه‌هاي اکبر که لال هم بوده چند روز پيش از آن مي‌خواسته سارهاي ناروَن جلو منزل سرهنگ را با تير و کمان بزند که ريگي خورده به چشم مادر سرهنگ که جلو منزل روي سکو نشسته بوده و چشم او صدمه مي‌زند. سرهنگ عصباني شده و رفته در گذر لوطي صالح و به اکبر و نوچه‌هايش فحش داده و آبروي او را برده او هم که نان اعتبارش را مي‌خورده آن روز به جان سرهنگ عشقي افتاده بود.

مي‌گويند اگر وقايع شهريور بيست اتفاق نمي‌افتاد حتماً او را اعدام مي‌کردند. يک‌بار هم من شاهد بودم که در يکي از روزهاي سوگواري ماه محرم يک دسته سوگوار که از محله‌ي صابون‌پز خانه که نزديک محله‌ي باغ ايلچي بود به سرکردگي يکي از پهلوانان آن‌جا به نام حسين رمضان يخي حرکت کرده و دست اکبر گيل گيلي هم از گذر لوطي صالح و اين دو دسته در باغ ايلچي که خيابان پهن‌تري بود تلافي کردند و با چوب‌هايي که در دست داشتند و سر آنها شمع گذاشته بودند به جان هم افتادند. من نمي‌دانم در آن روزهاي عزيز اين چه رفتاري بود که کردند و اين‌که تهيه اين نزاع را از قبل ديده بودند يا نه، بي‌اطلاع هستم. بعدها اين اکبر آقا را در کربلا ديدم که گويا توبه کرده و مردي وارسته شده و فرش فروشي مي‌کند و همه از او به نيکي ياد مي‌کنند. خداوند عاقبت همه را خير و خوش بگرداند.

ادامه دارد…