قسمت سوم

نویسنده: علی‌اکبر رفوگران

.

پلوي شبهاي جمعه

عدم اسراف و تبذير( و به اصطلاح ريخت و پاش) رسم معمول همه‌ي طبقاتِ جامعه ما بود و مردم عميقاً از اسراف پرهيز داشتند و آن را گناه مي‌دانستند. متأسفانه امروز چنين نيست و صرفه‌جوئي عادت منسوخ است و مردم از اين اصل مهم اقتصادي و اجتماعي و اخلاقي و ديني و حتي (سياسي) به دور افتاده‌اند. خدا مرا ببخشد که من نيز از اين مردم جدا نيستم. برمي‌گردم به شصت و اندي سال پيش و گوشه‌اي از آشپزخانه‌ي منزل پدري را برايت تعريف مي‌کنم.

سه عمو داشتم که با پدر در يک منزل در محله‌ي خاني آباد زندگي مي‌کردند. هر کدام نيز زن و تعدادي بچه داشتند. مي‌تواني تصور کني که چه جنجالي در آن منزل برپا بوده. غالباً غذاي روزانه‌ي ما آبگوشت بود و شبها به اصطلاح حاضري مي‌خورديم که عبارت از نان و حلواارده و ماست و پنير و سبزي خوردن و از اين قبيل بود. بچه‌ها برق‌آسا سفره را از بار موجودي خالي مي‌کردند و به نفرين بزرگترها گرفتار مي‌شدند. فقط شبهاي جمعه پلو تهيه مي‌شد که غالباً هم عدس پلو بود. نا آرامي و اشتياق فراوان ما براي رسيدن شب جمعه قابل وصف نيست. زن مشدي (مشهدي) خدمتکاري که پلو را تهيه مي‌کرد غدغن کرده بود بچه‌ها در موقع تهيه غذا در آشپزخانه باشند و ما به ناچار بالاي پله‌هاي آشپزخانه ـ که حدود بيست پله بود ـ مي‌ايستاديم و بو مي‌کشيديم و موقعي که ديگ برنج را روي سبد آبکش برمي‌گرداندند و بخاطر دلپذيري همراه با بوي گرسنه کُش آن برمي‌خاست، جميعاً صلوات مي‌فرستاديم. گاهي هم يکي از ما مأمور مي‌شد برود پايين و مقداري برنج داخل آبکش را بربايد. يکبار که پسر عموي بزرگ من ـ احمد ـ کمي زودتر از موقع براي پر کردن مشتهاي کوچکش زير دست و پاي زن مشدي قرار مي‌گيرد آب چلو روي سرش مي‌ريزد و اين پسر بچه زيبا براي تمام عمر سرش آثار سوختگي داشت. او هيچ‌گاه بدون کلاه در تمام عمر خود ظاهر نشد… او در سن هفتاد سالگي با سکته قلبي در گذشت. خدايش رحمت کند.

آري وضع زندگي و تغذيه يک خانواده تاجر در آن روزها آن بود و امروز زندگي شکل ديگري دارد. اگر آن روز چندين برادر با خانواده در يک منزل زندگي مي‌کردند امروز حتي پسر يک خانواده که مي‌خواهد ازدواج کند، حتماً خانه‌ي جدا مي‌خواهد؛ خانه‌ي جدا به‌اضافه يک رديف اثاثيه جدا و  فشاري که اين وضع برجامعه دارد.

يادم مي‌آيد که پدرم بارها بر سر سفره‌ي غذا براي آن‌که ما يغماگري نکنيم مي‌گفت: در زمان حضرت محمد، طبيبي فرنگي به مدينه آمد مدتها کسي براي مداوا مراجعه نکرد. علت را از حضرت مي‌پرسد. مي‌فرمايند مردم ما تا گرسنه نشوند غذا نمي‌خورند و قبل از سير شدن دست از غذا مي‌کشند و بدين ترتيب کمتر مريض مي‌شوند. ما اين را مي‌شنيديم ولي گوش شکم نمي‌شنيد. امروز عدم تحرک، تنوع خوراکي‌ها و اصرار والدين در خوراندن غذا، اشتياق و اشتهاي بچه‌ها را کم کرده است. البته اگر زندگي آن زمان داراي آن محاسن بود ولي با معيارهاي امروز ما عيبهائي هم داشت. مثلاً اولاد زياد داشتن هيچ ترسي ايجاد نمي‌کرد و بچه‌ها بدون مراقبت و تربيت‌هاي معمول اين دوره بزرگ مي‌شدند. چند خاطره از دوران بچگي برايت شرح مي‌دهم تا اندکي با وضع تربيت دوران بچگي ما آشنا شوي.

حادثه حمام

مادرم من و جعفر را با هم به حمام مي‌برد. شايد پنج و يا شش ساله بوديم (من يک سال از جعفر بزرگتم) يکروز مرا با خود به حمام زنانه برده بود که نمي‌دانم در آن سن بچگي در مورد دلاکي که از خزينه آب سرد به خزينه آب گرم با سطل آب مي‌ريخت تا از دماي زياد آب خزينه گرم بکاهد چه گفته بودم که ناگهان کف صابون را به چشمانم پاشيد و چشمانم را با دست گرفته و داخل يک پستو برد و با کتک زدن من و گريه و نفرين نمودن به پدرم، کار شستشوي مرا پايان داد و آن‌گاه چشمانم را گرفت به محل لباس‌کن (سربينه) برد و بدون آن‌که بگذارد جايي را نگاه کنم لباسم را پوشانيد و از حمام بيرونم کرد.

آن شب در منزل ما محشر کبري به‌پا شد. مادر به سر پدر فرياد مي‌کشيد که: «آخر نامسلمان چرا خودت اين پسرها را به حمام نمي‌بري؟ بچه‌هاي اين دوره به اندازه‌ي دو تا آدم بزرگ چيز مي‌فهمند. آخر با اين معصيت عظيم جواب خدا را چه بدهم؟» در اين جنجالي که به خاطر من به وجود آمده بود متحير بودم که گناه من چه بود و من چه کرده‌ام. يادم هست که در طول مرافعه آنها گوشه‌يي کز کرده و گريه مي‌کردم.   

هفته‌ي ديگر يک روز صبح زود پدرم من و جعفر را بيدار کرد و يکي يک بقچه حمام گذاشت زير بغل ما و به دنبال خود به راه انداخت تا ببرد حمام. در سربينه (که در حمام‌هاي عمومي جاي لباس درآوردن و پوشيدن است) يک کمد به من و جعفر اختصاص دادند. ما دو نفر با سرعت لباس‌هاي خود را در آورديم و به دنبال هم دويديم به داخل حمام و شروع کرديم به شيطنت. يک مرتبه يکي از دلاکها آمد گوشهاي ما را گرفت و آورد به سربينه و به پدر که تازه از بيرون آوردن لباس‌ها فارغ شده و با لنگ آماده داخل شدن بود گفت: «آخر حاجي آقا از خدا شرم کنيد! زشت است که پاي اين بچه‌ها يک لنگ نمي‌پوشانيد و آنها را لخت مي‌فرستيد داخل حمام.» پدر که تازه متوجه شده بود ما چه دسته گلي به آب داده‌ايم و لنگهايي که به ما داده بود نبسته‌ايم يک مرتبه حالش دگرگون شد و شروع کرد لبهاي خود را گزيدن. (عادت او بود که هرگاه عصباني مي‌شد لبهاي خود را گاز مي‌گرفت) از حمامي معذرت خواهي کرد و با پس‌گردني لنگ‌هاي ما را پوشانيد و ديگر نه مادر و نه پدر ما را با خود به حمام نبردند چند بار برادر بزرگم ـ عباس ـ اين کار را انجام داد تا سرانجام و با سرعت، پدر در منزل حمام سرخانه درست کرد و بعد از آن تمام اعضاي خانواده از آن استفاده مي‌کردند.

چلوخوري همراه با اردنگ

در جنگ بين‌الملل دوم و ورود متفقين به ايران ارزش ريال ما تنزل کرد و شايع بود که متفقين اسکناس‌هاي ما را چاپ کرده و مصرف مي‌کنند. قبل از جنگ گاهي از مدرسه‌ام در محله هفت تن که بين بازار مسگرها و گذر لوطي صالح بود به حجره پدر مي‌رفتم. از ميرزاي پدر که مرد صالحي بود و امور مالي او را اداره مي‌کرد سي شاهي (يک ريال و نيم) مي‌گرفتم و مي‌رفتم به چلوپزي که منزل صاحبش رو به روي منزل ما بود و چلو خورش و يا باقلاپلو مي‌خوردم. (پسر اين ميرزا با خواهر بزرگم ازدواج کرد و بعد جدا شد و ثمره اين ازدواج يک پسر و يک دختر بود که پسرشان به نام مهندس مهدي کاتوزيان اينک مدير کارخانه عطر سازي من مي‌باشد) بلافاصله بعد از ورود متفقين قيمت‌ها ترقي کرد و يک روز که من پس از خوردن غذا سي شاهي گذاشتم روي پيش‌خوان صاحب چلوپزي ـ او که دل پري از شيطنت‌هاي من داشت و دنبال فرصت مي‌گشت ـ يکي از کارگرهاي خود را صدا زد و گفت: «بيا کيف اين پسر حاجي را بگير و کتش را درآور هر وقت پول غذايش را آورد آنها را به او پس بده». او هم نامردي نکرد، علاوه بر اجراي فرمان اربابش يک اردنگ هم به آن اضافه نمود. معلوم شد قيمت از سي شاهي به چهار ريال (در اين مدت کوتاه) ترقي کرده است و من خبر نداشتم. با مراجعه مجدد به ميرزا باقر بقيه پول را گرفتم و به چلوپز پرداختم و کت و کيف را از گرو درآوردم. به هر حال آن روز عصر نتوانستم به مدرسه بروم و تصميم گرفتم يک جوري انتقام اين کار را از او  بگيرم. نتيجه اين انتقام‌گيري بچه‌گانه سه نوبت کتک خوردن بنده بود.

ادامه دارد…